
مدرسه از رگ گردن که چه عرض کنم از اکسیژنی که تنفس میکنیم به ما نزدیکتره ,کمتر از ۱۲ساعت دیگه تا ورود به پادگان مونده,دوباره بیدارباش های ساعت۶،دوباره صدای فریادهای فرابنفش مافوق(مادرجان)مافوقی که همیشه سلاح سردش(دمپایی)دستشه وهرثانیه برتن وجان ما فرو میاد دوباره صبونه هایی که تو دقیقه نود خرده میشع صبونه هایی که نمیدونی راهی معده هس یا..... ؟ دوباره دو ماراتون برا گریز از دیر رسیدن به پادگان برای فرار از کلاغ پر,برای فرار از غرغر ها واخم های وحشتناک فرمانده(معاون) دوباره تو سروکله زدن برای زودتر رسیدن بع آشپزخونه(بوفه) دوباره صدای شکم های که حین ا...
ادامه مطلب